روزی برایتان از غم هایم گفتم
روزی برایتان از سقوطم بر دنیا گفتم
روزی برایتان از نگاهم بر زوایای دنیا گفتم
روزی من برایتان گفتم که لرزیدم
و گفتم که اعتقاداتم در حال فرو ریختن ...
اکنون میخواهم بگویم که اعتقاداتم فرو ریخت
و میخواهم بگویم که من دیگر نخواهم بود
می دانم برایتان مهم نیست
ولی من گفتم تا بدانید
چندی پیش برایتان گفتم از تصمیمم
از تصمیم بر بودن در میان شما و گرفتن انتقام
ولی اکنون میخواهم بگویم که ...
نمیدانم چه بگویم جز یک چیز
چز اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست
مرا تفکر این بود که انتقام بر من زندگی خواهد داد و در پایان مرگ
ولی اکنون میبینم که هیچ نداد بلکه از من گرفت
و اگر بخواهم باز همسفر او باشم باید دیگر انسان نباشم
باید به مانند شما باشم ...
و من این را نخواهم .
مرا دیگر نخواهید دید
اینبار بدورد گویم ولی نه به امید آنکه سلامی نباشد
بلکه بدرودی که میدانم سلامی پس از آن نیست
مدتی پیش میخواستم برایتان بگویم و بنویسم
نه از چیزی که اکنون نوشتم
ولی دیگر نتوانستم بنویسم
ولی اکنون توانستم قلم بر دست بگیرم
نه قلمی لرزان بلکه قلمی روان که در دست محکم است
مینویسم که دیگر منی وجود ندارد
مینویسم که دنیایتان ارزانی خودتان
اکنون دیگر من از عرش شما بر فرش خداوند افتادم
اکنون شکسته ام
و اکنون خداحافظ برای همیشه
دیگر من نه در این دنیا و نه در دنیای حقیقی وجود نخواهم داشت
دنیای من دیار باقی است
حتی اگر دوزخ باشد
بدورد زیرا تا چند دقیقه دیگر منی وجود نخواهد داشت تا باز بر شما بدرود گوید
ولی سخنی از من بر یاد داشته باشید
و آن سخن ...
شما مردمان مرا اینگونه کردید
شما مردمان مرا دوزخی کردید
پس به امید دیدارتان در دوزخ ...
بدورد تا ابد ...
ولی سخنی قبل از آن ...
سخنی گفت دوستی از میان شما ...
گفت راه من است ، راه انسان های آزاد ...
آری سخن تو حق است ...
پس من میبرم رگ تا آزاد گردم ...
آزاد گردم از این دنیا ...
و سوالی پرسید ...
پرسید آیا مرا نمازی هست ...
و پرسید آیا بر خدا تفکر نمودم ...
و جواب من ...
جواب من این است
آنگاه که خدا مرا ترک گفت ...
آنگاه که فریادم ...
فریادم بر آسمان و زمین رسید ولی بر خدا نرسید ...
آنگاه که ...
خواستم تا بگویم ولی مرا دگر فرصتی نیست ...
پس سخن کوتاه کنم
مرا دیگر از آن زمان خدایی در دیدگانم نبود ...
نبود تا نمازی بخوانم ...
دیگر اعتقادی برایم نماند ...
باور هایم در منجلاب بی باوری گم شد
و اکنون مرا کافر گویند ...
کافری که مومن است ولی بی نماز ...
ولی بی روزه ...
کافری با کوله باری از تلاش بر قتل خویش ...
اکنون دگر پوچم ...
خواهم رفت تا بیابم خدا را ...
خواهم رفت ...
بدورد ای دوستان ...
بدورد زیرا دگر دیداری نخواهد بود ...
شما را بهشت برین خواهد بود و من ...
و من دوزخ پروردگار ...
بدورد ...